ایستگاه آخرل
من هر روز تازيانه هاي مرگ را
از شانه هاي دختري پاک ميکردم
که از دردهایش دار نسازد و خودش را بياويزد...
من هر روز مرگ را در ني ني چشمانش مچاله میکردم و
به او می آموختم :
گلکم!
دوام بياور ...
اما مرگش را دوام می دادم...
دیر تر میمیرد دخترک قصه من !
این را فردا در تیتر روزنامه ها خواهیم خواند:
من تاریخ انقضای او را تمدید میکردم!
حالا به چه جرمی مرا با او زنده به گور می کنید یا به
جزایر فلوریدا تبعید میکنید.
آه !خدا را شکر دخترک نمرده است .
این بار تاریخ مرگش را خودش تمدید کرده است.
نمی دانم شاید زندگیش به حوالی همان جزایر برسد یا
به دور دنیا در هشتاد روز ژول ورن!
اما هی امتداد می دهد تاریخ انقضایش را...
و ایستگاه بعدی ...
مرگ شما رسیده آهای خانوم پیاده شوید اینجا آخر
دنیای شماست .
وای چه زود دیر میشود فاصله ها ...
اینجا کوپه آخر دنیای اوست و مهر باطل می خورد ویک
عمر این مرده با خیال تو دوام کرده است.
زود به او کافور بزنید نگندد!
وای مرده من تازه با خیال تو دوام کرده بود وخیال داشت
زندگی کند که
ایستگاه آخر...
وپیاده شوید
آقای مرگ منتتظر شماست خانوم؟

